کتاب من

ادامه محتوا ی قبل


۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۰ / ۱۹:۵۳:۰۸
۵۳۸
۲


به نام خدا  سلام  من می خواهم داستنم را از امروز شروع کنم  اسم داستان تغییر کرده : من و آرزو های دست نیافتنی 

من 1000 آرزو دارم .

می گویند بعد از هر نماز واجبی یک آرزو می توانی بکنی .

من آرزو می کنم سوار هواپیما شوم چون تا حالانشده ام .

چند روز بعد بابا گفت : وسایلتان را جمع کنید می خواهیم با هواپیما برویم سفر .

من گفتم : حالا کجا ؟

بابا گفت : لندن مشکلش کجاست ؟

گفتم : برای چی مشکل داشته باشد ؟

روز بعد راه افتادیم . من خیلی خوشحال بودم چون آرزویم براورده شده بود .

بعد به خانه برگشتیم .

دوباره آرزو کردم که برویم شهربازی و چرخ و فلک سوار بشیم .

ولی این دفعه مامان گفت : بیا بریم شهربازی می خواهیم با خاله بریما .

گفتم : چرخ و فلک میشه ؟ چرخ و فلک میشه ؟ 

مامان گفت : باشه .

حالا فقط 998 آرزو مانده بود .

6 سال گذشت و فقط 1 آرزو مانده بود .

آن هم این بود که ...................

 

 

 

بقیش باشه واس بعد 

:)

هرکس بتونه درست حدس بزنه که آرزویش چی بود می تونه یک داستان بنویسه و به من بفرسته تا من در محتوا خودم قرار بدم تا بیشتر دیده بشه 

بای :)




برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.